این وبلاگ جمعی از برترین وبلاگ نویسان میباشد
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد...
از دوستانی که تا به امروز مرا یاری کرده اند تشکر میکنم...![]()
![]()
سلامی به گرمی بوسه لبان عشاق بر لیلی مسلکان زمونه...
اول از همه ورود عزیزان نویسنده به این کلبه تشکر میکنم
باید ببخشید که مدتی نبودم (اخه عید و عید دینی و ...)اما حالا برگشتم.امیدوارم که سالی پر بار برای همه دوستان باشه.
راستی یه خبر شاید(اگه درسا بزارن!!!)می خوام وب سایتی رو راه اندازی کنم که مطمئنا" به کمک شما دوستان نیاز خواهم داشت
بالاخره ختم کلام خیلی دوستون دارم شما هم دیگران رو دوست داشته باشید
من که عمرم را به پایت ریختم زندگی ها را به پایت ریختم
ای تو دیروز منو امروز من من که فردا را به پایت ریختم
دیگر چه خواهی ...
من که با خوب و بد تو ساختم ابرویم را به خاک انداختم
در سفر تا هفت شهر عشق تو من که مرزی تا جنون نشناختم
دیگرچه خواهی ...
زن اين را گفت و به قسمت ديگر فروشگاه رفت. به ارامي از پسرك پرسيدم:"عروسك را براي كه ميخواهي بخري؟"با بغض گفت براي خواهرم،ولي ميخواهم بدم به مادرم تا او كادو را براي خواهرم ببرد. پرسيدم مگر خواهرت كجاست؟ پسرك جواب داد خواهرم رفته پيش خدا، پدرم ميگه مامان قراره بزودي بره پيش خدا،
پسر ادامه داد:" من به پدرم گفتم كه از مامان بخواهد كه تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.بعد عكس خودش رو به من نشان داد وگفت:اين عكسم را هم به مامانم ميدهم تا انجا فراموشم نكند، من مامانم را خيلي دوست دارم ولي پدرم ميگويد كه خواهرم انجا تنهاست و غصه ميخورد. پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسك را نوازش كرد. طوري كه پسر متوجه نشود، دست به جيبم بردم و يك مشت اسكناس بيرون اوردم. از او پرسيدم :"ميخواهي يك بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد كافي باشد!" او با بي ميلي پولهايش را به من داد و گفت:"فكر نميكنم چند بار عمه ام انها را شمرده، ولي هنوز خيلي كم است."
من شروع به شمردن كردم . بعد به او گفتم:" اين پولها كه خيلي زياد است، حتما ميتواني عروسك بخري!"
پسر با شادي گفت:"اه خدايا متشكرم كه دعاي مرا شنيدي."
بعد رو به من كرد و گفت:"من دلم ميخواهد كه براي مادرم هم يك شاخه گل رز سفيد بخرم، چون مامانم گل رز خيلي دوست دارد، ايا با اين پول كه خدا برايم فرستاده ميتوانم گل هم بخرم؟"
اشك از چشمانم سرازير شد، بدون اينكه به او نگاه كنم گفتم:"بله عزيزم، ميتواني هر چقدر كه بخواهي براي مادرت گل بخري."
چند دقيقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خود را پنهان كردم.
فكر ان پسر حتي يك لحظه هم از ذهنم دور نمي شد، ناگهان ياد خبري افتادم كه هفته ي پيش در روزنامه خوانده بودم افتادم:"كاميوني با يك مادر ودختر تصادف كرد. دختر در جا كشته شده و حال مادر او هم وخيم است."
فرداي ان روز به بيمارستان رفتم تا خبري به دست اورم. پرستار بخش خبر ناگواري را به من داد :" زن جوان ديشب از دنيا رفت."
اصلا نمي دانستم ايا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه، حس عجيبي داشتم. بي هيچ دليلي به كليسا رفتم. در مجلس ترحيم كليسا، تابوتي گذاشته بودند كه رويش يك عروسك، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس بود.
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی٬ محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کارست
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست
باز پرسید و گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غم زده سر گشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
گرچه ميدانم ديگر نه حرفي است در دل و نه خيالي در ذهن!
اگر مينويسم به خاطر اين است که نوشته باشم،تا به خود بگويم همچنان زنده ام بي ذره اي تشويش در آرام ترين احساس ها و در بي تفاوت ترين ثانيه ها.....
من اين کلمات را نه براي لذت از نگارششان مي نويسم و نه براي خوانده شدن ؛استفراغ روزمرگي هاييست كه ذهنم را و روحم را مسموم كرده....!